بايد الان مدينه رو بگم اما فعلا فقط همين جام ، تو اتاقم پشت نت بوك رضا دارم سكرت گاردن گوش ميدم دوسش دارم اگه رايتش كردم برات ميارم، اگه گفتي ديشب نصفه شب چي تو تختم ظاهر شد؟ يه خرخه با تلفظ و . گفته شده كه خرخه يه جوجه تيغي مكزيكي الاصل استكه سوغات مشهد ميباشد و تا صبح حالتان را از بوي بادي اسپري داداشتون به هم ميزند.ولي به هر حال چون بسيار موجوددوستداشتني با قيافه اي به احمقانگي خودم مي باشدامروز از صبح همراهم اومد هواخوري و از عصر كه بر گشتيم از خستگي روي تخت بغل امرد غش كرده. بهت گفتم كه وقتي اومدم خونه روتختم چه خبر بود !ججشن عروسكا بود باور كن همشون خوشحال بودن مي خنديدن من ديدم. چيزي كه تو بچگي هيچ وقت نديدم. اون موقع هيچ وقت عروسكا رو باور نكردم اما الان....اينم كه سرويس مي كنه يه كلمه مي خونه ٣ ساعت فقط آهنگه.١.
اوه اوه داشت يادم ميرفت. اآقا گاهي به آسمان نگاه كن. هزاررررررررررررررررتا من گريه مي خواستم ولي داشتم مي خنديدم.خوب بود عالي بود ساده و دوست داشتني .خيلي راحت يه جمله.زندگي كن .همين فقط همين. با تمام وجودش همينو مي گفت به همه احمقايي مثل خودمون كه براي اينكه زندگي رو به دست بيارن و بفهمن اونو با همه زيباييهاش از خودشون دور مي كنن. معركه بور جايي كه يه گل گذاشت جلوي يه آدم كامل فلج و كر وبي حركت و اون ادم به گل نگاه كرد و خنديد. خنديد و لذت برد و زيبايي رو ديدو عاشق بود چيزي كه ماها داريم فراموش مي كنيم. لذت بردم از اينكه فقط درد رو ديدن و ناله كردن و احساس مسئوليت را سوزاندن خود ديدودر لجنزار ستاره ها رو ديد زدن تصاحب بهشت.البته يه كوچولو فيلمش سوتي واشتباه هم داشت ولي همه بيشتر از اين رو هم به اين همه زيبا بيني مي بخشند.
ديگه اينكه خوشحالم يه زماني قديما الكي جو منو نگرفت همراه آدماي دور برم بشم ،چون ديروز ٣ ربع داشتم بهشون مي خنديدم.و كيف كردم كه يه زماني برگشتم بهشون گفتم حالم از كارا واداهاتون به هم مي خوره.اون موقع سخت بود خيلي چيزا رو خراب كرد ولي الان خوشحالم خيلي كه درست تشخيص دادم .از اين به بعد هم هميشه حاضرم رسوا بشم ولي هم رنگ جماعتي كه قبول ندارم نشم.
بعدشم يكي بياد به جاي من بره سر كلاس فيزيك.سر پيري رفتم فيزيك گرفتم ولي هيچ جوري خدا قسمت نمي كنه برم سر كلاسش . خوب من چي كار كنم؟(باحالت نق بود اين)
اصلا من قهرم
يه نامه از مسافر مكه براي تو
اينم براي پريسا جونم كه ديگه انقدر سر كار نباشه كه 10 بار يه پست تكراري بخونه.خوب حالا كه اينجوريه فقط براي خودت باشه؟ پريسا تو بخون تنهايي. هر چند براي تو ديگه چيز جديدي ندارم بگم. همه رو بهت گفتم. لحظه به لحظه. هر روز هم كه قيافهء دق مرگ كنم جلوته. اما محض اطلاع مجدد. الان بازم برگشتم به دوران اعتياد دارم evanecense گوش مي دم. خودت هم كه مي دوني چي!hello ,my immortal.اينم از حلقه ء تموم نشدني من. نمي دونم من كه اين حسو نداشتم چرا انقدر باورش مي كنم؟ انگار خدا حس همهء بديها رو از قبل به آدم داده. البته نه .اينجوري هم نيست ؤ بعضي وقتها يه بلاهايي سر آدم مياد كه باورت نمي شه اين همه نيروي منفي وجود داشته باشه. اما خوبي رو از قبل حسشو نداده ولي وقتي تجربش مي كني واااااااااي پري چه دنياييه. چقدر رويايي مي تونه باشه وقتي خودتو جلوي همه ء بزرگي ها حس كني. مي دوني كه هنوز نمي تونم هيچي به جز مكه بگم.يعني فعلا هيچي به جز اون وجود نداره. نمي دونم تا كي؟ اما هر شب از خدا مي خوام كه تا هميشه همينجوري باشه. تو ديگه خودت بهتر از من مي دوني كه قبلش چه جوري شده بودم. خدا برام شده بود فقط آخرين راه نجات . هر جا ديگه خيلي كم ميوردم مي گفتم خداجون اگه مي خواي صدامو ببري زودتر كارمو راه بنداز كه سرتو درد نيارم. ولي مي دوني خدا عوضش چي كار كرد؟ به زور منو كشوند پيش خودش. باور كن به زور بود. من ازش نخواستم. اصلا اين حقو به خودم نمي دادم. ولي اون بازم مثل هميشه بيشتر از لياقتم بهم داد. ايندفعه ديگه زيادي از زور عشقش اين كارو كرد. باور كن خدا عاشقم شده. حق داره خودش درست كرده. منم عاشقشم اما نه به اندازهء اون. منو برد يه جايي كه باور كن تو خوابم نمي بيني. هنوز جرات نكردم خاطراتم را مرور كن. هنوز يخ مي كنم وقتي ياد اولين شبي كه مسجد پيامبر رو ديدم ميوفتم. انگار يكهو هر چي وزن و جاذبه و سنگينيه از روت بر دارن. انگار يهو خوابت ببره بعد تو به بهشت بيدار شي. تو اتوبوسي نشستي .خسته تازه داره خوابت مي بره. سرما گرماي هوا كلافت كرده. يهو يه نفر اون جلو پا مي شه دست رو سينش مي ذاره تعظيم مي كنه انقدر با عظمت كه انگار بقيه دارن به اون تعظيم مي كنن. بعد با يه صدايي كه بغض ،حسرت ، دلتنگي، شكايت، عشق، شوق همه چي توشه سلام ميكنه. وقتي اسم مخاطبشو مي شنوي خون تو رگات يخ مي زنه. باور نمي كني رسيدي دم خونهء اوني كه هميشه برات عجيبترين بوده. دور به اندازه ء همه تاريخ. اما الان جلوي روشي . مي دوني ايني كه به اندازهءهمه جهان قدمت و اصالت داره، هيچ وقت نمي ره. پس الان همينجاست. حالا ديگه اين تو نيستي كه بلند مي شي. دست رو سينت ميذاري و به پهناي صورتت اشك ميريزي. انگار همهء آدماي دنيان كه اومدن بگن كه خستن. اومدن بگن كه مي دونن هيچي نيستن. وقتي آدم نبودن خودشو مي فهمه از هميشه براش سختتره. نيگا مي كني ديگه ساكتي .بزرگي اين محيط بد جوري گرفتت . هيچي نمي گي تا اون ستوناي سفيد از نور كه انگار تمام دنيا رو تو خودشون گرفتن از جلوي چشات نا پديد مي شن. حالا ميري تو يه هپروتي كه ار همهء دنياي آشنات واقعي تره. پري تو هم داري باهام دوباره مياي مدينه ،نه؟ خوب پش حالا رسيديم هتل برو وسايل رو بذار طبقه 2 اتاق 201 بعد هم بخواب. چون انقدر آسانسور شلوغه كه جونت در مياد تا اين كارا رو بكني. فعلا لالا . بقيش فردا صبح كه رفتيم حرم.